تبليغاتX
shaghayegh_e_tanha

دوستي................چه واژه ارامش بخشي........واژه اي كه در كنار اون خيلي از احساسات نادرست از بين ميره.اما ما انسانها حتي اين واژه رو هم مسموم كرديم

اگه دوستي يه چشمه باشه كه جز اب سرد و گوارا ازش هيچ انتظار ديگه اي نميره ما اونو با ريختن يه مشت زباله كه نبايد تو محدوده چشمه باشه به چيزي تبديل ميكنيم كه نه فقط گوارا نيست بلكه خوردنش مساوي با مرگ................................................^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

اون زماني كه انسانها واسه اولين بار داشتن دست دادن رو تجربه ميكردن هيچ منظوري براي اين كارشون نداشتن جز اين كه به طرف مقابل بگن دوست دارم........پيشم بمون.........من با تو احساس آرامش ميكنم.............................. وقتي به هم لبخند ميزدند يعني خوشحالم كه كنار مني......................... يا اون زمان كه بوسيدن رو تجربه كردن..............................................................

يعني ادما اون زماني كه همه اين چيزاي خوب رو كشف كردن هم به فكر چاپلوسي بودن؟ فكر نكنم.......

ادماي غار نشين با اون زندگي ساده و بدون تجمل نيازي به اين كارا نداشتن. اين ادماي عصر و دوره ي دود و ماشين و كامپيوتر هستن كه تمام اين واژه هارو برگردوندند و معني هاشون رو عوض كردن

قديما يه قسم خوردن اونقدر حرمت داشت كه وقتي كسي قسم ميخورد معنيش اين بود كه بي برو بگرد درست ميگه اما حالا ما اينقدر راحت قسم ميخوريم كه حتي معني اين واژه مقدس رو هم عوض كرديم

زمان به من اموخت كه بوسيدن معني دوست داشتن نيست..............دست دادن معني رفاقت نيست و در آغوش كشيدن قول ماندن نيست^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

بياين دوباره مثل ادماي غار نشين فكر كنيم....مثل اونا ببوسيم و مثل اونا دست بديم.............................بياين حس كنيم كه اولين باري كه تو تاريخ بشريت دو نفر همديگر رو بقل كردن چه حسي داشتن........................

اين همون حس گم شده همه ماست...................هممون دنبال اين حس ميگرديم و همش سعي ميكنيم با لذت هاي كثيف جاشو پر كنيم ...........اما هر چقدر بيشتر سعي ميكنيم جاش خالي تر ميشه............................................................................................................................................................................................................................................

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 18:0  توسط شقایق | 
اندكي شبيه دريا شده ام
همين دريايي كه در حوض خانه ي همسايه است
دهانم طعم آبي گرفته
پاهايم جلبك بسته
و در دلم هزار ماهي بي نام و نشان آشيانه كرده
باز هم نيستي
غروب چهارشنبه
و كسي ناشناس واژه هاي علاقه را سر مي برد
و كنج آواز مردگان مي اندازد
نمي دانم
شايد آخر دنياست
كه عقربه ها به بن بست رسيده اند
كاش بيايي
سر بر شانه ات بگذارم
و عريان ترين حرف هايم را
شبيه هق هق پرنده هاي پر شكسته
يادت بياورم
هيچ لازم نيست دلهره ي آيينه
از روييدن باد را به رخم بكشي
من آن قدر طعم گس آيينه را چشيده ام
كه محرم ترين آشناي باران شده ام
آه ، عزيزم ، رايحه ات پيچيده
بگو كجاي سه شنبه اي
هنوز اما خيلي صبورم
كه مي نشينم و از ته آيينه برايت انار مي چينم
تا كي بگويم برگرد
و تو بادبادكي را كه ته دريا به جلبك ها گير كرده
بهانه بياوري براي نيامدنت
اصلا بگذار طعم خاكستري شب رابچشم
بگذار آن قدر شبيه دريا شوم
كه تو ديگر به چشم نيايي
بگذار بميرم ...

با تشکر از دوست جون

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 14:2  توسط شقایق | 

بچگي با تمام شاديهاش تموم شد............اون روزايي كه با يه بوسه شادو با يه اخم تا ته وجودمون پر از غم ميشد.......................بلاخره بزرگ شديم.هموني كه آرزوشو داشتيم.آرزوي اين كه يه روز كفش مامان اندازه پامون شه و هم قد بابا شيم...................................بلندتر از باباهامون شديم و اينقدر بزرگ شديم كه كفش مامان واسه پاهامون تنگ شد........................تو بچگي روزايي بود كه با پسراي كوچه مامان بازي ميكرديم.يه دوست داشتم اسمش رضا بود.اون همش بابا بود و من مامان.فكر ميكرديم زندگي همينقدر كه تو بازيهامونه سادست.چه روزاي خوبي بود.نه اون براي اينكه من بشم خانوم خونه نگران بود و نه من چون ميدونستم باباي خونه هر روز صبح با يه عالمه خوراكي كه مامانش داده مياد و با هم شروع ميكنيم به بازي كردن ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

تا اين كه مثلآ بزرگ شديم..........از اون محله رفتيم.........اره زمان زودتر از اوني كه انتظارشو داشته باشيم گذشت.زمان گذشتو از من نپرسيد اين گذشتو دوست دارم يا نه من مجبور بودم.محكوم بودم.همه همين طورن^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

بچه كه بودم خيلي شيطون بودم.تو كوچمون هفده هجده تا بچه بوديم كه تا من ميرفتم تو كوچه همه ميريختن و غوغا به پا ميشد.......هنوز كه هنوزه مردم اون كچه از دور هم كه منو ميبينن ياد بچگيم مي افتنو با يه لبخند جلو ميان^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

شاد بودم.از ته دل ميخنديدم.بلد نبودم الكي بخندم يا خودمو الكي شاد نشون بدم وقتي ميخنديدم واقعآ شاد بودم^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

اما همه اونا رفت.....بزرگ شدم و خوشحال بودم از اين كه دارم هم قد بابا ميشم..............زمان هم تا تونست شقايق كوچولو رو عوض كرد^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

هنوزم كه هنوزه شقايق خندهاش تو فاميل معروفه.......هنوزم تو مهموني ها شلوغ بازياي اونه كه يه دفه مهموني ميشه پارتي................................اما حالا ميفهمه دنيا همون يه كوچه و بازي مامان بابا نيست....حالا ياد گرفته كه حتي اگه شاد نيست بايد خودشو شاد نشون بده.اگه غمگينه نزاره كسي اينو بفهمه...........همش تو خودش ميگه همه انتظار دارن تو همون شقايق باشي...............هيچكس شقايق غمگين رو دوست نداره پس بايد غم رو تو دلت نگه داري و الكي بخندي الكي شاد باشي^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

حالا ميبينه كه دخترا و پسراي اطرافش همشون يه گم شده دارن........شايد هر كدومشون دنبال همون مامان يا باباي بچگيشون ميگردن اما ميبينن خيلي عوض شدن^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

هر كدوم دوست دارن اون يكي باهاش صادق باشه اما خودش........................................

دوست داره طرف مقابلش باوفا باشه اما خودش.....................................................

حالا انقدر ديوار دور ما كشيدن كه ميترسيم طرف هم بريم

هرچي ميايم داد بزنيم كه به خدا ما همون بچه هاي چند سال پيشيم...ما همونايي هستيم كه واسه يه بازي مجبور نبوديم جز صداقت چيزي وسط بزاريم.........اما هيچ كس نميشنوه..........حالا ديگه اگه ميخواي با كسي باشي ديگه مثل بچگي نيست كه از نگاه ها بفهميم حالا بايد به زبون بياريم حالا واسه موندن بايد عاشق شد...........اما چرا؟؟؟؟؟؟؟

چرا واسه موندن بايد به هوس متوسل شد؟

مگه دوست داشتن از عشق بالاتر نيست؟

چرا همديگرو دوست نداشته باشيم؟

چرا فكر ميكنيم وقتي كسي رو ميخوايم اونم بايد همين احساسو داشته باشه؟

چرا اينقدر از بچگيهامون فاصله گرفتيم؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 22:17  توسط شقایق | 

 کاش ميشد عشق را بي عشقش تعريف کرد...يک کمي از نرمي و زيبائيش توصيف کرد ...کاش ميشد بلبلان خوش صدا را از قفس آزاد کرد ...نغم? زيبائيشان را از درون احساس کرد ...کاش ميشد مرده يا زنده در اين دنيا گريست...از غم و اندوه خود ديگران را نيز غمگين کرد...کاش ميشد از درون ديگران آگاه بود...قلبهاي پر تپش را آرام کرد ...کاش ميشد در جهان پر فريب هوشيار بود...کاش ميشد خنده اي بر گونه اي لبريز کرد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 13:46  توسط شقایق | 


 گريستم...
تا آنجا که اشک ها پايان يافت...
نماز خواندم تا آنجا که شمع ها آب شدند...
به رکوع رفتم تا آنجا که رکوع از من خسته شد...
و براي رسيدن به تو و خوشبختي تو دعا کردم...
ديونه ي دوست داشتني!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 0:45  توسط شقایق | 
 زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ پرشی دارد اندازه‌ی عشق زندگی چیزی نیست که لب طاقچه‌ی عادت از یاد من و تو برود
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 15:24  توسط شقایق | 
 


تو بايد بميري
تو حق نداري كسي را دوست بداري
تو حق مهر ورزيدن نداري
تو لايق دوست داشته شدن نيستي
تو نبايد از زندگي لذّت ببري
تو بايد منزوي باشي
بايد در تنهايي بميري. ..
چون تو نه خوشگلي، نه خوش تيپي ، و نه اينكه پول داري .
و يه قلب پاك و عاشق هيچ خريداري نداره!
تو بايد بميري . . .

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 15:14  توسط شقایق | 

اگر شاد باشيم و مثبت بي ا نديشيم

 زندگي نيز توام با شادي خواهد بود
انديشه مثبت هدف را مشخص ميکند
وقتي هدف مشخص شد پيمودن را آسان تر خواهد بود
وقتي راه پيموده شد تا خوشبختي فاصله اي نيست
و آن هنگام که به خوشبختي رسيدي
زندگي از آن تو خواهد بود
تو هماني که مي انديشي
پس هرگاه درست انديشيدن را آموختي
در راه تحقق اهدافت گام بردار
قلم و رنگ در دست توست
ابتدا بهشت را نقاشي کن
سپس وارد آن شو

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 15:12  توسط شقایق | 
 

چنين گفت زرتشت اگر کليد قلبي را نداري ......قفلش نکن اگر کسي را دوست داري...خردش نکن اگر دستي را گرفتي..........رهايش نکن مراقب گرماي دلت باش تا کاري که زمستان با زمين کرد زندگي با دلت نکند

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 15:9  توسط شقایق | 
 

خيانت تنها اين نيست

 که شب را با ديگري بگذراني ...

خيانت ميتواند

 !دروغ دوست داشتن باشد

خيانت تنها اين نيست که

 دستت را در خفا در دست ديگري بگذاري ...

 خيانت ميتواند

 جاري کردن اشک بر ديدگان معصومي باشد !

گناه تنها کردار زشت نيست ...

 گناه ميتواند ذهن هوس آلود باشد !

 بايد مراقب قلب و روحش باشد ...

 دزد بسيار است

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 2:44  توسط شقایق | 
زندگی مثل پیانو است ، دکمه های سیاه برای غم ها و دکمه های سفید برای شادی ها . اما زمانی میتوان آهنگ زیبایی نواخت که دکمه های سفید و سیاه را با هم فشار دهی
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 14:33  توسط شقایق | 
عشق بورزيد تا به شما عشق بورزند
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 14:28  توسط شقایق | 
دستم بوی گل ميداد . به جرم چيدن گل محکومم کردن                                                                اما هيچ کس فکر نکرد شايد گلی کاشته باشم
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 14:25  توسط شقایق | 

اگر چه خالي از بود و نبودم
و پوچ از معني و بي تار و پودم
ولي با اين همه مستانه گفتي
که با چشمم وجودت را ربودم
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 4:24  توسط شقایق | 
 

پرسيدمش با بي قراري به غير از من کسي را دوست داري دو چشمش
از خجالت بر زمين دوخت ميان گريه هايش گفت آري به دل گفتم که يارم
 مهربان است که اينگونه سراغ دلربان است دلم آوازه دادش ناگهاني رخش
 با من دلش با ديگران است درخت غم در وجودم کرده ريشه به درگاه خدا
 نالم هميشه جوانان قدر يکديگر بدانيد اجل سنگ است و آدم مثل شيشه

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 3:43  توسط شقایق | 

با تو ام اي سهراب

اي به پاکي , چون آب

يادته گفتي بهم؟ ...

تا شقايق هست زندگي بايد کرد

نيستي سهراب ببيني

که شقايق هم مرد

ديگه با چي, دلي رو خوش کرد؟

يادته گفتي بهم؟ ...

اومدي سراغ من

نرم و آهسته بيا

که مبادا ترکي برداره

چيني نازک تنهايي تو

اومدم آهسته

نرمتر از يک پر قو

خسته از دوري راه

خسته و چشم به راه

يادته گفتي بهم؟ ...

عاشقي يعني دچار

فکر کنم شدم دچار

تو خودت گفتي ...

چه تنهاست

ماهي اگه دچار دريا باشه

آره

تنها باشه

يار غم ها باشه

يادته ميگفتي؟ ...

گاه گاهي قفسي ميسازم

ميفروشم به شما

تا با آواز شقايق که در آن زندانيست

دل تنهاييتان تازه شود

ديگه حتي اون شقايق که اسير قفسه

سهراب

ساحل يک نفسه

نيست که تازه کنه

اين دل تنهايي من

پس کجاست اون قفس شقايقت؟

منو با خودت ببر به قايقت

راست ميگفتي

کاش که مردم دانه هاي دلشان پيدا بود

آره

کاشکي دلشون شيدا بود

من به دنبال يه چيز بهترينم سهراب

تو خودت گفتي بهم ...

بهترين چيز رسيدن به نگاهيست که از حادثه عشق تر است
الهي به اميد تو

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 3:35  توسط شقایق | 

کاش ميدانستي که درون قلبم خانه اي داري تو که هميشه 
انرا با شفق مي شويم و با آن ميگويم که تويي مونس شبهاي
دلم کاش ميدانستي باغ غمگين دلم بي تو تنها شده است
و گل غم به دلم وا شده است کاش ميدانستي که درون قلبم
با تپشهاي عشق هم صدا هستي تو.
در تنهايي خويش مي توان خاطره هاي خود را مرور کرد.
به روز هايي انديشيد که چه عاشقانه گذشت و دريغا با اندوه
دست نيافتن و شايد هم با حسرت از دست دادن. دولتي که
دگر بعيد مي نمايد و دست نيافتني. و چه غريبانه است حسي
که از قبل بداني به محبوبت نمي رسي و همين ... همين
باعث کرختي روحت عاشقت شود و مجنوني عقل پريشانت
و گاه چه تلخ مي شود انديشيدن.
به آن بيانديشي که روزي بايد فراموش کني.
فراموشي... چه وا‌ژه ي غريبي... فرار از خاطره... خالي کردن حافظه بلند.
اگر كسي تو را آنطور كه مي خواهي دوست ندارد،
به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 16:31  توسط شقایق | 

 باز هم اشتباه کردم..... اشتباه کردم و فراموش کردم
که بايد عاشق نبود.... دوست نداشت.... فراموش کردم
که در اين روز گار ادم ها دست هاشون رو روي جيب هاشون
ميذارن و عاشق مي شن... و من دلم رو در دستم گذاشتم و
تاختم..... اشتباه کردم و اعتماد کردم به چشم هايم....
اعتماد کردم به دلم.... اعتماد کردم به بودنم.... اشتباه کردم
و سکوت کردم...سکوت کردم و خويشتن را نديدم....
و دلم را بي رحمانه به دست عقل سپردم ...
اين زندان بان بي وجدان
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 16:14  توسط شقایق | 
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه نداشتن کسي است که الفباي دوست داشتن را برايت تکرار کند و تو از او رسم محبت بياموزي.....عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه يخ بستن وجود آدمها و بستن چشمهاست ......عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه به دست فراموشي سپردن قشنگ ترين احساس زندگي است. .....عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه ناتمام ماندن قشنگترين داستان زندگي است که مجبوري آخرش را با جدايي به سرانجام برساني
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 15:55  توسط شقایق | 
سلام

به وبلاگ شخصی من خوش اومدین من شقایق هستم  .

این اولین تجربه ی منه تو این کار

امیدوارم با نظراتون کمکم کنید.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 15:51  توسط شقایق | 
 

آن روز که آمدي ودر قلب من نشستي همه وجود خود را رها کردم
 و تنها به قلبم توجه کردم . عقل چيزي مي گفت ، چشم چيز ديگري
 بيان مي کرد  اما فقط اين زبان بود که با قلبم همراه شده بودوحرف
 دل را بيان مي کرد. آنگاه که آمدي همه وجودم را له کردم  تا تنها
 قلبم که حالا ديگر جايگاه تو شده بود سالم بماند ، چشم ها را بستم ،
عقلم را خواباندم و دست و پا بسته همه به فرمان جايگاه توبودندواين
 دل وقلبم بود که برمن حکومت ميکرد. با هرضربه اي که تو بر من وارد مي کردي عقل هشدار مي داد ولي باز اين دل بود که مي گفت:
 نه او مالک من است و من جايگاه اويم پس او به جايگاه خود ضربه
 نمي زند ، نه  او هيچ گاه  به من که جايگاه  و مامن او هستم  دروغ
 نمي گويد ؛ ولي دل بيچاره که باورش شده بود  که حال مالک او تو هستي نمي دانست ، نمي دانست که،نه تو او را جايگاه خود نمي داني
 نمي دانست که تو جايگاه ديگري داري و نمي دانست.... حال تو بگو
 با اين دل زخمي  و شکسته ،  دلي که هنوز بر اين باور است  که  تو
مالک اويي و هيچ کس را در خود جاي نداد تا تو راحت بر همه وجودم حکومت کني چه کنم ؟چه بگويم ؟آنقدراين دل به تک تک اعضايم گفته که فقط تومالک هستي حال ديگر همه باور کرده اند . حال بگو بگو با تک تک آنها چه بگويم ؟ بگويم راست مي گويند ؟ حرفشان قبول ؟ يا نه بگويم عقل درست مي گفت تو جايگاهي بهتر از اين قلب پاره داري که خود را مالک آن مي داني ؟ و اين قلب پاره فقط  و فقط  به  درد زخم خوردن مي خورد و ديگر هيچ ... مي داني هيچ نمي گويم بگذار دل ساده و پر احساسم بر اين باور بماند . بگذار او تو را مالک خود بداند اينگونه بهتر است . نمي گذارم دگر بار بشکند . مي دانم ديگر تاب شکستن ندارد ، پس حال که همه تارو پود وجودم تو را مالک مي دانند بگذار بر اين تصور بمانند تو نيز اين تصوير و رويا را خراب نکن شايد اين تنها آرزوي آنها باشد پس خواهش ميکنم اين را از آنها نگير .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 15:33  توسط شقایق | 
جاده جاده ي خوشبختي در دست تعميره ! دور بزن برگرد اين اسمش تقديره
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 1:20  توسط شقایق | 
 شاگردي از استادش پرسيد:" عشق چست؟ " استاد در جواب گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني! " شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت. استاد پرسيد: "چه آوردي؟ " و شاگرد با حسرت جواب داد: " هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم ." استاد گفت: " عشق يعني همينچشمان

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 1:3  توسط شقایق | 
: اسپانيايي ها ميگن : "عشق ساكت است اما اگر حرف بزند از هر صدايي بلندتر است ." ايتاليايي ها ميگن:"عشق يعني ترس از دست دادن تو !" ايراني ها ميگن :"عشق سوء تفاهمي است بين دو احمق كه با يك ببخشيد تمام ميشود عشق يعني خاطرات بي غبار دفتري از شعر و از عطر بهار
+ نوشته شده در  جمعه دهم فروردین 1386ساعت 15:48  توسط شقایق | 
عزيز دلم خودتم خوب ميدوني چقدر دوستت دارم ....بخاطر همه خوبيات مهربونيات وفاداريت دلتنگيات ديوونه گيات واسه همه چيت دوست دارم. اگه گله مندم از انتظار خسته شدم من و تو بي هم يک روز نبوديم حالا به ماه کشيده گلم
+ نوشته شده در  جمعه دهم فروردین 1386ساعت 3:22  توسط شقایق | 

+ نوشته شده در  جمعه دهم فروردین 1386ساعت 3:4  توسط شقایق | 

+ نوشته شده در  جمعه دهم فروردین 1386ساعت 3:0  توسط شقایق | 
 هميشه براي کسي بخند که ميدوني به خاطر تو شاد ميشه... واسه کسي گريه کن که ميدوني وقتي غصه داري و اشک ميريزي برات اشک ميريزه... براي کسي غمگين باش که در غمت شريکه... عاشقه کسي باش که دوستت بداره ولي متاسفانه کسي نيست اين چنين
+ نوشته شده در  جمعه دهم فروردین 1386ساعت 2:57  توسط شقایق |